مانیفست شعر امروز
امید منتظری
دیگر شعر نه آن
جملات پر طمطراق را می باید، نه آن همه استعاره و
تشبیه و مجاز. اینطور فکر می کنم که شعر در نگاه
شاعر است. هنگام که به همین رویدادهای روزمره خیره
می ماند.
هنگام که دست کودک
را می گیرد و می نویسد: آب
سهلی که محال می
شود، نه حتی ممتنع. گمان می کنم اثبات شعر نه به
کلمات ثقیل و پیچیده است که اینچنین ارتباط با
مخاطب کمرنگ و باور ناپذیر می گردد. همچنین به
قالب ریزی واژگان بی اثر نیز نمی باشد. قالب ناشی
از سیما و شکل بیان محتوای خاصی است که
آنارشی ذهنی و زبانی معاصر آنرا بر نمی تابد و
پذیرا نیست.
ادبیات زبان فاصله و
مجزا بودن نیست؛ زبان ارتباط است، تنیده به درک و
وجود آدمی.
شعر را اینگونه باور
دارم نه آن خیال بعید و نه آن پرندۀ دور. می
نویسیم: دلتنگ دلتنگی هامان، شکستۀ دلشکستگی
هامان، با الفبای امید و حسرت که هی خط می خورد و
دوباره...
اینگونه بر می
گزینم، کلمات باور پذیر و تصاویر آشنا؛ اما نگاهی
فراتر از تصویر بودن، در کشاکش نیستی و هستی و به
معنایی شاید متافیزیک زندگی روزمره.
اما نه شاعر فیلسوف
است و نه شعر چراگاه فلسفه. نمی دانم فلسفه چیست
با این حال می دانم که شعر آن نیست ...
شعر من درازنای پر
پیچ و خم هیچ خطابه ای نخواهد بود. استدلالی برای
گویشش ندارم، اما ضرورتی است. زمین لرزه ای به
مانند آوار آوار تشویش انسان معاصر.
تفکیک شعر در نگاه
از زاویه ای دیگر است. شاید خیال و شاید فراتر از
آن؛ در عمل هم بیان این دید و حس، به گفتاری
مؤثرتر، گویاتر و ماندگار تر است.
آفرینش هنرمی باید
از درون هنرمند باشد. مخلوق بی هویت بیگانه است.
انگار که نیست. ولی مقصود تنها اصالت اثر نیست که
اصالت اثر ناشی از اصالت آفرینندۀ آن می باشد،
بدان شکل که به ضرورت خلق آن رسیده باشد. اثری
خالص و مستقل!
هنری از خویشتن که
بر تنها نشیند.
امروز
امروز
صبحانه نخوردم
شعری نگفتم
و چای که همین جور دم می کشد روی
اجاق
بوی مرداب می گیرد
بندگی روزهای سرد می کنم
پنجره آزارم می دهد
و باز منتظرت می ایستم...
امید
منتظری